close
تبلیغات در اینترنت
خرید هاست

رمان ودانلود کتاب رمان

دریا دانلود

رمان ودانلود کتاب رمان دانلود کتاب و رمان - برترین وبلاگ رمان شامل اچتماعی،احساسی،عاشقانه،پلیسی،طنز،ترسناک،تاریخی،پاورقی.

سه شنبه 22 آبان 1397
آخرین مطالب سایت
آرشیو
مطالب پربازدید سایت
آرشیو

دانلود رمان عطر نفسات | اندروید ، PDF ، آیفون و جاوا

دانلود رمان عطر نفسات

جلد دوم رمان هم نفس

نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (pdf)

نویسنده : مریم_21 کاربر رمان فوریو

تعداد صفحات : 320

ژانر :  #عاشقانه #طنز #درام

 

خلاصه رمان :

دختر قصه ی ما حساس و لجوجه ولی در عین حال مهربون و خوش قلب!

ولی "هورش" پسر قصه مون یه پسر تنها...اما در عین حال محکم و جسور!!

آشنایی و اتفاق هایی جالب و هیجان انگیزی بین این دو در دانشگاه میفته که آخرش ختم میشه به سر آغاز یک عشق ...!!

یک عشق پاک و احساسی ناب...

یه دختر از جنس احساس،یه پسر از جنس غرور...

ولی عشقشون پر از دردسر و ماجراس

 

دانلود رمان شهید همت | معلم فراری PDF

دانلود رمان شهید همت | معلم فراری

دانلود رمان شهید همت | معلم فراری با لینک مستقیم از رمان فوریو

 

 

از روی که دیدمش خیلی فکر میکنم... به گذشته... به گذشته ایی با عمر یک سال نیم... از روی اولی که یه دست همراه برگه ایی روی میز کارم کوبیده شد تا امروزی که صاحب اون دست توی ذهن و قلبم... این چند روز به سخت ترین شکل ممکن میگذره تا بتونم بدون یادآوری حرف های پیرمرد، درست فکر کنم... تا با بیرون کشیدن خاطرات و گذاشتنشون روی کفه ی مناسب ترازو، بار خاطراتمو بسنجم... دو کفه ی ترازو برای دو نیمه ی داریوش و آینده ایی که میشه تصور کرد... برخلاف تلاشم برای پر کردن کفه ایی که باب میلم نیست، هنوز راه به جایی نبردم... راه به جایی نبردم چون خاطرات خوب امانمو بریده...
از جا بلند شدم و کنار پنجره ایستادم... خیابان خلوت بود... گذشته رو مرور میکردم تا حداقل یه نشونی پیدا بشه که بتونم حرف های جمشید خانو قبول کنم... پیرمرد با اطمینان گفت اگر به روزهای سخت بخوریم، داریوش ممکنه منو مقصر بدونه... آهی از ته قلب کشیدم... داریوش... مگه میشد؟! صورت خندون و شیطانش، پیش چشمم جون گرفت...


چند ماه پیش بود... بازی بچه ها توی کوچه توجه مو جلب کرده بود... هفت الی هشت تا بچه که با داد و فریاد دنبال یه توپ چهل تیکه ی درب و داغون میدویدن... لباس اکثرشون کثیف یا حتی پاره بود... این صحنه برای من، یادآور کودکیم بود و همین لبخندی شیرین، روی لبهام نشوند... چند دقیقه ایی میشد که داریوش با قول گرفتن ازم بابته تکان نخوردن از جام، تنهام گذاشته بود... جایی تقریبا نیمه شلوغ نزدیکی های ناصر خسرو... ازم خواست توی ماشین بمونم ولی با اصرارهای زیادم مبنی بر سر رفتنه حوصله ام، موفق شدم توی خیابون به انتظار بمونم... دیگه انقدر هام نا امنی نیست... اونم لنگه ظهر... نگاهم روشون ثابت مونده بود... مخصوصا روی پسر بچه ی شیطونی که دائما جرزنی میکرد... انقدر ماهرانه که کسی متوجه نمیشد... عجیب منو یاد پسر بچه ایی که این روزها قطعا نمیشه بهش لقب بچه داد، می انداخت... دستی نشسته روی آرنجم، نگاهمو از بچه ها کند و دوخت به چهره ش... سریع پرسیدم:
ـ گرفتی؟!
ـ نه...ولی دیدمش... گفت باید منتظر بمونم و از این حرفا... منم نگرانت بودم و دیدم طول میکشه، باهاش صحبت کردم و قرار شد بیست دقیقه دیگه بیاد اینجا بهمون بده...
سر بالا و پایین کردم... مستأصل دستی روی پیشانیم کشیدم:
ـ حالا داروهاش اصل هست؟!
ـ نمی دونم... از هر کی سراغ دارو رو گرفتم، گفتن اینجا میشه پیدا کرد... یعنی آدرس این آدمو دادن...
تلاشش برای پیدا کردن دارو، اون هم برای بچه ایی مریض؛ قابل ستایش بود... مرد دوست داشتنی این روزهام، ستودنی بود... نفس مضطربمو بیرون دادم و نگاهمو دوباره دوختم به بچه ها:
ـ امیدوارم مشکلی پیش نیاد...
ـ نگران نباش...
و نگاهش که توی اوج درماندگی هم میتونست آرومم کنه... مثل دقایق قبل تکیه زدم به دیوار و حینی که داریوش داشت با تلفنش حرف میزد، سعی کردم دوران کودکیم رو به همراه بازی هاش بیاد بیارم... مخصوصا بعد از ظهرهای تابستون که مامان اصرار داشت بخوابم و من هر بار به طریقی از زیرش فرار میکردم... حالا اگر توی این دفعات ساسانی هم بود که دیگه همه چیز عالی پیش میرفت... تا جایی که دعوا یا حتی کتک مفصل بعدش هم نمی تونست لذت اون شیطنت رو کم کنه...
ـ آپــــامــــه؟!
نگاهش کردم... لبخند به لب پرسید:
ـ حواست کجاست؟!
به تعقیب ازش، لبخندی زدم... با مکثی کوتاه به جایی که دقایقی قبل خیره ش شده بودم نگاه انداختم:
ـ یادمه بچه که بودم با ساسان و دوستهاش تو کوچه ی عمه ایران فوتبال بازی میکردیم... فوتبال بازی کردنو دوست داشتم... بازیمم به همت ساسان و دوستاش، بد نبود... خیلی کیف میداد... اما مامانم از اینکه سر ظهر با پسرها توپ بازی میکردم و هر بار یه جای بدنم زخم میشد، شاکی بود... کلی سر این قضیه تنبیه شدم... حتی ساسانم بخاطر من کتک میخورد ولی مگه حرف تو سرمون میرفت؟!
آستینمو بالا زدم و دستمو چرخوندم... کتم کمی به پایین متمایل شد و تونستم پشت آرنجمو نشونش بدم... با انگشت بر آمدگی دو سانتی رو لمس کردم و گفتم:
ـ اینم یه یادگاری از اون روزها...
لبخند صدا داری زد... دستمو چرخوندم و خواستم آستینمو پایین بکشم که با گرفتن مچ دستم، مانع شد... میدونستم چی توجه شو جلب کرده... من و اون هم یه نشان بزرگ، از بدترین روز زندگیمون داریم... چهره ش گرفته شد و اخمی میان ابروهاش نشست... شصتشو نوازشگرانه روی جای بخیه ام کشید ولی چیزی نگفت... دوست نداشتم صورت گرفته شو ببینم... دوست نداشتم اون روزو بیاد بیاره... زدم به بی خیال و ادامه حرفامو از پیش گرفتم:
ـ کلی بحث داشتیم سر فوتبال بازی کردنم... مامان به بابام که همیشه حمایتم میکرد میتوپید و اونو مقصر میدونست... میگفت طرفداری بی جایِ بابام باعث شده که من با تمام پسرهای اون کوچه دوستم ولی اسم یکی از دخترها به گوشم آشنا نیست... عجب روزهایی بود...اما فاجعه ی اصلی وقتی شروع شد که بابا با دیدن علاقه ام منو توی کلاس فوتسال ثبت نام کرد...
با یاد قیافه ی مامان، خنده ی کوتاهی کردم که همین برای برگشتن چهره ی داریوش کافی بود... دستش بالا اومد و لپمو کشید... از موقعیت استفاده کردم و با پایین کشیدن آستینم، زخم رو پنهان کردم... تبسمش، به صدام انرژی داد:
ـ مامانم... اگر بدونی تا چند وقت بحث راه انداخت... خلاصه با پا در میونی این و اون رفتم کلاس... فکر میکردم یه روز بهترین فوتبالیست زن دنیا میشم... یعنی یکی از آرزو هام بود...
سکوت کردم... چه روزهایی پر شور و شوقی قود... سر فرو افتاده ام، باعث شد برای دیدنم زانو خم کنه و بگه:
ـ خب؟!
شانه هامو با بی قیدی بالا انداختم:
ـ یه سال ادامه دادم و وقتی فهمیدم این ورزش برای زن ها آینده ایی نداره ولش کردم...
سری با تاسف تکان دادم:
ـ از اولم نباید بخاطر چیزی که عاقبت نداشت با مادرم میجنگیدم..
و پوزخند پر دردی که روی لب هام نشست و از چشمش دور نموند... با یادآروی اون همه عشقی که به این رشته ی ورزشی داشتم، چیزی جز حسرت خوردن ندارم... چه شب هایی که تو عالم بچگی خودمو فوتبالیست تصورکردم... و جالب تر این بود که همبازیام مرد بودن...فکر میکردم باید توی تیم مردا بازی کنم... لپ های پر شده از بادم رو، آنی خال کردم... نمیدونم چقدر گذشت که گفت:
ـ پس گفتی فوتبالت خوبه؟!
نگاهم از روی دستهای فرو رفته توی جیبش بالا اومد و رسید به چشهایی که رنگ شیطنت داشت... لبهاش به زدن لبخندی باز شده بود... مردمک، میان چشم های پرهیجانش، لغزاندم:
ـ دوستام اینطور میگفتن...
دست پیش آورد و مچم رو فشرد... حینی که به سمت بچه ها میکشیدم، گفت:
ـ ببینیم و تعریف کنیم...
از بچه ها خواست توپ و زمینشونو که چیزی جز تکه سنگ هایی به عنوان تیرک دروازه نداشت، بهمون قرض بدن... پسرهای شیطون و شیرین زبان که با دیدنمون و جدال تارخی میان دخترها و پسرها به وجد اومده بودن، قبول کردن... کیفمو گرفت و داد به یکی از بچه ها... توپ رو جایی وسط زمین، زیر پاش نگه داشت... ماتش شده بودم... جدی جدی میخواست بازی کنیم... وسط کوچه؟!... پسری سریع اومد جلو و خودشو به عنوان داور معرفی کرد... خواست شیر یا خط بندازه که داریوش مانع شد... با نگاهی که رجز میخوند اعلام کرد توپ و زمین، هر دو در اختیار من... پنج گل برای برد تعیین کردن.... و با فرستادن توپ سمت من پسرک، سوت بازی رو زد... اصلا نفهمیدم چطور دو تا گل خوردم... هنوز گیج بودم... توپم که انگار به پاهاش چسبیده بود لامصب... برای نخوردن سومین گل خیلی تلاش کردم ولی نگاه خیره ی عابرین حواسمو پرت میکرد... چیزی که داریوش ازش استفاده کرد و من بهش اعتراض... تنها خندید و تذکر داد که وقتی با اونم نباید نگران هیچ چیز باشم... بعد از سه گل خورده تونستم دو تا گل بزنم که یکیش هم حاصل عشوه و لوس کردن خودم برای داریوش بود... اینبار داد بچه ها بلند شد و دستهای بالا رفته ی داریوش به عنوان تسلیم... بالاخره این ناز ریخته شده توی وجود بانوان باید یه جا به کار بیاد دیگه... حالا میخواد نوزشی باشه روی قفسه ی سینه ایی که بشدت بالا و پایین میشد... نتونستم جلوی گل چهارم رو بگیرم... صدای هیجان و دست بچه ها و البته مسخره کردن من بلند شد... داریوش آخرین گل رو میزد، کار تمام بود و من خوشحال از اینکه شرطی بابت باخت نبستم... دوباره رو در روی همدیگه قرار گرفتیم... نگاه پر از اعتماد به نفسمو دوختم وسط چشمهای خندونش و توجهی به آدمهای اطراف نشان ندادم... لبخندش، در عین دوست داشتنی بودن، لج در بیار هم بود... کمی توپ رو زیر پاش حرکت داد و یهو مثل باد از کنارم گذشت... بخاطر اشتباه حدس زدن مسیر رفتنش، فرصت نکردم تو پاش برم... چرخیدم و با لبهایی برچیده رفتنش به سمت دروازه ام تماشا کردم... پسرها با هیجان دست زدن و همدیگرو بغل کردن... چندتایی شونم "هو" کردنو شروع کردن...... یک قدمی دروازه ایستاد... برگشت و نگاهی بامزه به صورت پکر من انداخت... لبخند توی صورتش پخش شد و اینبار کاملا به طرفم چرخید... طلبکارانه، با سر پرسیدم " چیه؟!" ... سر به چپ و راست تکون داد و بدون چشم برداشتن ازم، از همونجا توپ رو به طرف دروازه ی خودش شوت کرد...گل به خودیش، داد پسرها رو در آورد اما نیش منو تا بناگوش باز کرد... اومد و یک قدمیم ایستاد... نگاهش میخ شد و در چشم هام فرو رفت.... دست به کمر زد و با نفس هایی نامنظم از دویدن، گفت:
ـ چشم هات... پدر در میارن
محو حرفش بودم... لبخندم کش اومد.... صدای زن ذلیل گفتن بچه ها هم نتونست لبخندشو پاک کنه... کیفمو گرفت...تعظیم کوتاهی کرد و بازوشو پیش آورد تا قبل از خورده شدنمان توسط پسرها، محل رو ترک کنیم... اون روز خراب کردم ولی قول دادم که ساسانو یک روز برای شهادت دادن، میارم...
ساسان... کسی که داریوش بی خود و بی جهت روش حساس بود... شبی توی خاطرم اومد که قرار بود با ساسان شام بریم بیرون... تا به داریوش گفتم، داغ کرد و الکی گیر داد تا بلکه منصرفم کنه... گیرهایی مثل سخت جلوه دادنِ بعضی از درس هام و اصرار برای خونه موندن و مرورشون... بیدار کردن احساساتم برای دیدن بچه های مهر ایزد و صرف نظر کردن از بیرون رفتن...مثلا اینکه بگیرنمون و کار بالا بگیره... یا احتمال بارش بارون که با توجه به آسمان صاف اون روز فقط تونست باعث خنده ی بی امانم بشه... هم من و هم خودش میدونستیم حسودی میکنه ولی تا این کلمه رو میگفتم بیشتر آتیشی میشد و در نهایت برای ثابت کردنِ نداشتنِ حس حسادت، کوتاه اومد تا برم... به شرط اینکه هر جا رفتیم، جا و ساعت رفت و برگشت رو بهش خبر بدم... هنوزم باورم نمیشه که نیم ساعت بعد از رسیدنمون پیداش شد و ماهرانه نقش بازی کرد که ما رو اتفاقی دیده... و دو تا از اون نگاه های ترسناکی که قبل از دوستیمون زیاد ازش میدیدم هم نثارم کرد... برای آتو ندادن دست ساسان اصلا دقت نکردم ببینم کجا نشست... حضورشو تنها از اس ام اس هاش میفهمیدم که توش به بلند نخندیدن و کمتر شوخی کردن با ساسان اشاره میکرد... نمی دونم چرا ساسان اون شب چیزی راجع به حضور داریوش نگفت ولی مطمئنم اگر دوست دخترشو به قول خودش، به طور ناگهانی دعوت نکرده بود، داریوش حالا حالا ها دست از سرش بر نمیداشت...


توی مدت دوستیمون همه جوره کنارم بود... سعی میکرد همیشه قبل از من حضور داشته باشه... روزهایی بود که کارشو بخاطر من رها میکرد تا دل نگرانی اون روزمو برطرف کنه... حتی اگر این دلنگرانی ها کوچک و پیش پا افتاده بود... چقدر توی برطرف کردن احتیاجات بچه های مهر ایزد و خانواده هاشون کمک حالم بود... همیشه توی سایه، کنارم می ایستاد ولی کار اصلی رو خودش انجام میداد و با جلو فرستادنم، همه چیز رو به پای من تموم میکرد... فرشته ایی شده بود برای بچه های مرکز...


اون شبی که توی بیمارستان گذروندیم... وحید، تازه شیمی درمانی شده بود و احتیاج به همراه داشت... مادرش از روز بستری شدنش، مدام بالای سرش بود و احتیاج به کمی استراحت داشت... خانم دلربا هم که از اون بدتر... از پیشنهادم برای موندن کنار وحید استقبال شد... بالای سرش موندم... وحید ساعت ها بود که به خواب رفته بود... چشم های منم از شدت خواب قرمز شده بود و میسوخت ولی تجربه ی تلخ گذشته اجازه نداد پلک هام روی هم بیفته... داریوش که ترسمو فهمیده بود مدام بهم زنگ میزد و اس ام اس میداد تا طبق خواسته ام بیدار بمونم... میگفت ترسم بی جاست چون شرایط بهداد خیلی فرق میکرد... اون درمانی براش نمانده بود، در حالی که وحید خیلی بهتره و پر از امید برای ادامه دادن زندگی... حرف هاش تونست کمی آرومم کنه... با نگاهی خیره کنار وحید نشسته بودم و نفس های منظمش رو میشمردم که تلفنم زنگ خورد و اسم کابوتاژ میان روشن و خاموش شدن صفحه، هک شد...
ـ هنوز نخوابیدی؟!
ـ بیا پایین...
متعجب گفتم:
ـ چی؟!
ـ بیا پایین... محوطه ی چمن کاری شده بیمارستان...
و تلفن رو قطع کرد... لبخند روی لبشو به خوبی میشد از لذت بردنش، بابت شوکه کردنم، حس کرد... با عجله از اتاق بیرون اومدم و بعد از خواهش از پرستار جوانی مبنی بر سر زدن به وحید، رفتم پایین... حیاط بیمارستان تقریبا خالی بود و جز چند تا مرد که مشغول سیگار کشیدن بودن و دو خانواده، کَس دیگه ایی نبود... پا تند کردم و به جایی که خواست رفتم... دست در جیب، کنار یکی از میزهای محوطه ایستاده بود و با تبسم مخصوص به خودش، نگاهم میکرد... احساسم با دیدن شامی که برام حاضر کرده بود، قابل وصف نیست... توی آخرین تماس تلفنی که تقریبا یکساعت پیش بود، گفتم بیدار موندن چند ساعته، گرسنه ام کرده و فکر نمیکردم این حرفم به اینجا بکشوندش...
ـ بانو تشریف نمیارن؟!
شوکه، تک خنده ایی کردم و با اشاره به پارچه ی پهن شده روی میز،گفتم:
ـ اینجا بوفه داشت... چرا خودتو اذیت کردی؟!
قدمی به سمتم برداشت و با کشیدن بازوم، به سمت میز رفتیم... ایستاد تا اول من بشینم و حین باز کردن دستمال و گذاشتنش روی پام، گفت:
ـ تقریبا تمامی رستوران ها و فست فودها بسته بودن این ساعت...
چشم هامو بستم و بوی کباب کوبیده و جوجه کباب رو استشمام کردم... اشتهام حسابی تحریک شده بود... میدونستم برای محیا کردن این میز ساده، کلی وقت گذاشته... روبه روم نشست... چشم های پر خوابم رو مالیدم که صداش به گوشم نشست:
ـ خیلی خوابت میاد؟!
نگاهم روی چشم های خودش که دست کمی از من نداشتن، س٘ر خورد... لبخند خسته ایی در پی خمیازه ام، زدم:
ـ نه زیاد...
واکنشش به جوابم، پایین کشیده شدن روسریم بود... حرکتش، هشیارم کرد... میان اعتراض و غرغرهام، ببخشیدی گفت و قاشق و چنگالی را بین انگشتهام جا داد... با دیدن نگاه منتظرم، به ظرف های پلاستیکی روی میز اشاره کرد و پرسید:
ـ چرا شروع نمی کنی؟!
و بعد از باز کردن در ظرف ها، جلوی روم گذاشتشون...
ـ پس تو چی؟!
گوشه ی لبه ش بالا رفت و خط گونه ش نمایان شد:
ـ من سیرم...
قاشق و چنگال پلاستیکی رو بین انگشتهام چرخاندم:
ـ اینطوری از گلوم پایین نمیره...
چند ثانیه ایی خیره ام شد و بعد خودشو جلو کشید تا همراهیم کنه... اونشب با وجود گپ صمیمیمون و توجهات داریوش بابت غذا خوردنم، یکی از بهترین شب های زندگیم رقم خورد... اینکه بود، خیلی دگرمم میکرد... تا دو ساعت بعد که آفتاب طلوع کرد، کنارم موند... من هم تنها برای سر زدن به وحید، حاضر میشدم چند ثانیه ایی تنهاش بذارم... سپاسگذاری های پی در پی ام به خنده انداخته بودش و در آخر زدن بوسه ایی پر مکث به روی پیشونیم برای خداحافظی...
کاری که شاید من باید انجام میدادم...


دلتنگ، دست روی شیشه ی خیس از بارون کشیدم... بارونی بی موقع و شدید... بارون و هوایی دو نفره... آهی دیگر و فکر کردن به گذشته... روزهای دو تایی و پر آرامش زیاد داشتیم... مثل روزی که منو برد تا جایی رو که خیلی بهش آرامش میده ببینم... جایی در جاده ی لواسان... حوالی خانه شان... زیر درختی تنومند با سایه ایی بزرگ نشأت گرفته از شاخ و برگ فراوانش... تخته سنگ بزرگی که میانه ی رودخانه قرار داشت و جای مناسبی برای نشستن فراهم میکرد... به خصوص که در اطرافش، خبری از خروشانی آب نبود و گویی عجله ایی برای رسیدن و دیدن انتهای رود نداشتن... ساکن و آرام... وقتی کنارش نشستم، چشم بستم و پا توی آب فرو بردم، معنی آرامشی که گفت رو فهمیدم... آرامشی که بعد از روزی شلوغ در دانشگاه، بهش احتیاج داشتم...


دست روی پیشانی کشیدم... واقعا توی تمام این روزها، من تونستم حداقل یک درصد از کارهایی که برام انجام داده رو انجام بدم؟! حالا فقط از من اعتماد خواسته و این کمترین کاریه که در حال حاضر باید بکنم... ولی اگر به ضررش تمام بشه؟!!!

قاشقمو بی هدف توی بشقابِ پر شده از قرمه سبزی میچرخونم... نگاهم اما خیره شده به نمکدون روی میز... عمه که از میزان نمک خوراکش مطمئنه، چرا نمکدون رو سر میز میذاره؟! یعنی به خودش و دست پختش اعتماد نداره؟! مگه نه اینکه کار دستشه... حداقل چند بار ازش چشیده... یعنی اعتماد کردن انقدر سخته؟! حتی اگر قرار باشه نسبت به خودت باشه... صدای عمه مدام میان فکرم میاد و باهاش ادغام میشه... داره از دردی میگه که میدونم درمونش خودمم... اوضاع بهم ریخته...
ـ ایکاش اون موقع که اصرار داشت از ایران بره، ما دلشو برای موندن قرص نمی کردیم... حقش نبود بعد این همه سال... یهو چی شد آخه؟!
چرا دندون های بهم چفت شده ام تکون نمی خوره تا عمه هم در جریان قرار بگیره... نوچی که با ناراحتی ادا میکنه، بغض این سه روزمو پررنگ تر میکنه... حتی تا اومدن نوه ش هم دست نگه نداشت... تمام این پنج روز، حرف هاش مثل نواری ضبط شده توی سرم میپیچه:
ـ خوب گوشاتو باز کن دختر... من این ثروتو الکی به دست نیاوردم که راحت بندازمش جلوی هر کسی از راه رسید تا بخوره و بعد که کِیفشو کرد، بره و به ریشه من و خانوادم بخنده... نمی دونم چطور تمومش میکنی... تو این مورد ریش و قیچی دست خودته تا زودتر خرابکاریتو جمع کنی... داریوشم بخاطر همین فرستادم بره... چون اشتباهت توی تصمیم گیری به ضررت تموم میشه بچه جون...
خواستم دهان باز کنم که با نگاهش تو دهنی زد و ادامه داد:
ـ ولی... ولی امان از روزی که بفهمم سر ناسازگاری برداشتی... آبروی من باد هوا نیست... هر طور شده جلوی این رابطه ی مسخره و بی سر و تهو میگیرم و یادت باشه که من اگر لازم باشه از نوه م هم میگذرم... به نفعته با پای خودت بری... اینو بدون که وای به حالته اگر بخاطر تو کوچکترین آسیبی به هایده برسه... حتما از علاقه ی شدیدش به داریوش خبر داری؟!
نگاهش ترسناکتر شد و ادامه داد:
ـ و از ناراحتی قلبیش...
معلوم بود دوست نداره بیشتر بگه... مثل داریوش، اینو به راحتی میشد از سخت شدن چهره ش فهمید:
ـ اگر به هر دلیلی بلایی سر هایده بیاد من از چشم تو میبینم... اگر از دوری داریوش یه آه بکشه، بلا میشم و میفتم روی زندگی تو و عزیزات... من بخاطر هایده بی رحم میشم پس بهتره قبل از اینکه اتفاق بدی بیفته بری...
و ایکاش من برای خالی کردن دلش دهانمو باز نمیکردم و از حمایت هایده اش نمی گفتم که داغ کنه... تلخ بشه و آخرین خط و نشانش رو بکشه... انقدر عصبی بشه که از یاد ببره من دختر تنها رو نباید توی بام تهران تنها بذاره... دستور پیاده شدن بده و با گفتن" بازی بدی رو شروع کردی" دلمو بلرزونه...
توی سه روز اخیر به مردِ عمل بودن و قدرتش اطمینان پیدا کردم... که اگر اراده کنه زندگی به آتش میکشه... پیش لرزه ها به اندازه کافی نشون دادن که اگر کاری نکنم، زلزله ی بزرگی در راه خواهد بود... زلزله...
و دوباره عمه ایی که اصرار داشت اتفاقات رو هی مرور کنه... شاید برای اون هم خط خوردن ناگهانی بابا از بزرگترین تور کنسرتی که آرزوش رو داشت، غیر قابل باوره... اینکه چطور یک شبه، یه آدم مبتدی رو جایگزین می کنن که همه به بهتر بودن کارش، شک دارن... و این همه ی درد نیست... کارشکنی در کارهای تأسیس شرکت کیوان... که یکی از بزرگترین عواقبش، عقب افتاده تاریخ عروسی خواهرم بود... برای شروع دست گذاشت روی اعضای خانوادم و همین منو از پایان میترسونه...
ـ تو چرا چیزی نمی خوری؟!
کلافه، قاشق رو توی بشقاب رها کردم... خودمو عقب کشید و نالیدم:
ـ میل ندارم...
عمه اخمی از سر اجبار کرد:
ـ مثلا شام نخوری همه چیز حل میشه؟!
میدونستم دهان باز کنم، لرزش صدام حتمیِ ولی نگاه منتظر عمه جواب میخواست... دل منم گریه:
ـ از گلوم پایین نمیره...
از گلوم پایین نمیره وقتی میدونم همه چیز زیر سر خودمه... که من این بلاها رو به جون خانواده ی آرومم انداختم... که من مسبب تمام اخم ها و دلشکستگی های بابا هستم... که اگر پانیز آه میکشه و کیوان هر روز ده تا ساختمان رو بالا و پایین میکنه، فقط یه دلیل داره و اونم منم... منم که دل دادم به چیزی که از اول به شدنش اطمینان نداشتم... که من الان به نمکدونی به اسم داریوش احتاج دارم و جمشید پاکزاد اونو از روی میز برداشته... میدونم دهان باز نکرده، همه حق رو به بهار میدن و من محکومم که پریدم میون خوشبختیش... خطاکار از دید همه منم... اگر نبودم، عمه با دونستن اصل ماجرا، اینطور سکوت نمی کرد تا بیشتر گیج بمونم... هایده جان هم اگر موافقه بخاطر دردانه اشِ... دست عمه روی دستم نشست و به خودم که اومدم، متوجه قطره اشک راه افتاده روی گونه ام شدم... چرا داریوش زنگ نمیزنه؟!
ـ همه چیز درست میشه خانوم گل... الکی چرا با گریه خودتو عذاب میدی...
نگاهم به سر کج و خمیده ش افتاد که سعی داشت بتونه چشم هامو با توجه به سر پایین افتاده ام، ببینه...
ـ با وجود ناراحتی بابا و پانیز میشه آروم بود؟!
ـ از دست تو که کاری بر نمیاد قشنگم... مگه تو مقصری؟!
و این همان جمله ایی بود که از شنیدنش هراس داشتم... که من لعنتی، خودِ خود مقصر اصلیم... و من نگاه پر حرفم رو بهش دوختم و دهانی که باز و بسته شد اما صدایی نبود که خارج بشه... عمه منو میشناخت... میشناخت که چشم تنگ کرد... سر جلو آورد... و با ناباوری پرسید:
ـ چیزی هست که باید بدونم...
برخلاف دلی که خواستار صحبت بود و عقلی که همفکری میخواست، لب روی هم فشردم و با تکان سر به چپ و راست، خیالش رو هرچند ناقص، راحت کردم...

دانلود رمان اریکا(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

 



نویسندگان :هیوا و نادیا

چشمانم راببند...
نگذار که تلخي روزگار راببيند.
چشمانم را به زور ببند.
اين چشمان کنجکاو، با ديدن تلخي واقعيت، سر شکسته مي شوند.
نگذار چشمانم باز بماند!
چشمانم را از من بگير...
اما نگذار ببينم آنچه را که نديده مي دانم...
طاقت ديدنش را ندارم.


- اريکا درست مي گه. ما آدم ها تکرار مي شيم. تکرار در تکرار...
نگاه خيره اش را به مهسا دوخت و ادامه داد:
- تکرار من کي مي تونه باشه؟
-

 

دانلود رمان ایرانی عاشقانه آیدا-کتاب رمان جدید آیدا موبایل خلاصه عکس

دانلود رمان ایرانی عاشقانه آیدا-کتاب رمان جدید آیدا موبایل خلاصه عکس

دانلود رمان ایرانی عاشقانه آیدا-کتاب رمان جدید آیدا موبایل خلاصه عکس

 

نام رمان : زخم پائیز

نویسنده : معصومه آبی کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۵٫۵ (پی دی اف) – ۰٫۴ (پرنیان) – ۱٫۱ (کتابچه) – ۰٫۴ (ePub) – اندروید ۱٫۰ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۵۴۸


x بستن تبلیغات
تبلیغات
x بستن تبلیغات
تبلیغات

پشتیبانی